تبليغاتX
سروتونین

سروتونین

صاف و ساده

کارهای سخت مجموعه ای از کارهای آسان است که بموقع انجام نشده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19  توسط غزل  | 

دو ساعتی می شه که برق قطعه! برق که نباشه آب هم نداریم. با بدبختی غذا درست کردم، سرایدار رو فرستادم آب معدنی بخره که لااقل بتونم پلوی دمی درست کنم!! چیپس هم به جای سیب زمینی سرخ کرده!! باز تابستون شد و زپ و زپ برق رو قطع می کنن، آخه خیلی جالبه ها مملکتی که از پس ادارهء ساده ترین اموراتش بر نمیاد هی ادعاش می شه. من هی می خوام وارد اینجور مسائل!! نشم نمیزارن که! خون آدم رو به جوش میارن. هی مردم ساکتن هیچی نمی گن اینا پررو شدن. کجای دنیا روزی یکی دو ساعت خاموشی میدن. بابا جان مملکت داری سخته، بلد نیستین خب اینکه حاشا نداره چرا خون مردم رو دارین تو شیشه می کنین؟

من در اثر بی برقی و بی آبی و بی کاری چون ارتباطم با همه دنیا قطع شده نشستم اینجا اراجیف بلغور می کنم، راستی این جد محترم ما که برق نداشتن، تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت و ماشین و... نداشتن چه جوری اموراتشون می گذشت؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:59  توسط غزل  | 

آخر هفته رفته بودیم پارک جنگلی، اینم عکس پسر بچه 4 ساله ای که با سخاوت، بچه های دیگه رو سوار اسبش می کرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط غزل  | 

اینروزا همش به داشتن یه توله سگ فکر می کنم! هی میشینم سبک سنگین می کنم می بینم نه! شدنی نیست. مشکل اول اینه که خونهء ما آپارتمانیه نه ویلایی و همسایه هامون هم قربونشون برم زیادی آداب دون و نماز خون و وسواسی و تمیز و البته غیر عادی. حیاطمون هم پر از گلای رنگ و وارنگه که آقا سگه 2 روزه می تونه پدرشون رو در بیاره. در ثانی مطمئنم هیچ کدوم از فامیل محترم ما رو با سگمون راه نمیدن! و بالاخره اینکه در دهن مردم رو که نمی شه بست! شروع می کنن به قصه بافی که آره فلانی بچه دار نمیشه رفته سگ آورده. آخه اینم شد زندگی؟ وقتی یه کار به این کوچکی هم نمی تونی برای دل خودت بکنی! برای من که از بچگی همیشه یکی دو تا حیوون خونگی داشتیم تحمل این محدودیت های مسخره سخته! حالا یه مدتیه که دلم می خواد برم کله این همسایه های خشکه مقدس رو بکنم که فکر می کنن اگه یه موی سگ یا گربه توی خونشون درز کنه، پیف پیف همه جا نجس شده و از فرق سر تا نوک پاشون رو آب می کشن! ما ایرانیها کی آدم می شیم؟ کی می تونیم دنیا رو جدای از ذهنیات قالبی که نسل به نسل منتقل شده و حتی یک بار هم نعوذبالله به درستیشون تردید نکردیم از یه دریچه دیگه، یه جور دیگه نگاه کنیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:52  توسط غزل  | 

گرونی و تورم داره مردم رو خفه می کنه. من واقعا دلم برای اینایی که چند تا بچه دارن و حقوق و درامد کافی هم ندارن میسوزه. ملت چه جوری می تونن با 200-300 هزار تومان در ماه گوشت کیلویی 8 هزار تومانی و سیب- زمینی پیاز کیلویی 800 تومانی بخرن؟ خونه و ماشین که پیشکش! خدا چه صبری به این مردم داده جدا"!! خیلی زجرآوره که آدم نداشته باشه و شرمنده نگاه بچه هاش باشه... کی به فکر مردمه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط غزل  | 

دارم سعی می کنم درس بخونم! نصف "هیلگارد" رو تا الان خوندم ولی وقت کم میارم! خونه به طرز اعصاب خرد کنی نا مرتب و ریخت و پاشه. چرا بعضی ها فکر می کنن آدم وقتی کار بیرون نمی کنه کلی وقت آزاد داره که می تونه لم بده خودشو باد بزنه؟!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:23  توسط غزل  | 

تعطیلات حسابی خوش گذشت ولی خیلی خیلی خسته شدیم. روزهای آخر برای دیدن دوباره خونمون داشتم بال بال می زدم. موقع برگشت که هواپیما به خاطر باد شدید داشت سقوط می کرد تازه فهمیدم چقدر خونه ام رو دوست دارم چون مرتب پیش خدا التماس می کردم که فقط یه بار دیگه خونه ام رو ببینم. زنده موندنمون شبیه معجزه بود. ازت ممنونم خدا جون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:35  توسط غزل  | 

پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم. برای همهء شما دوستای خوبم یه سال رویایی پر از موفقیت و اتفاقات خوشحال کننده آرزو می کنم. تعطیلات به همتون خوش بگذره. تا ۲-۳ هفته دیگه خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:49  توسط غزل  | 

من دنبال یه رمان می گردم که ارزش خوندن داشته باشه ! می تونید کمکم کنید؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:41  توسط غزل  | 

امروز فهمیدم من و مخمل خان خیلی با هم فرق داریم، سوء تفاهم نشه! منظورم اینه که بین عکس العملهای ما در موقعیت های یکسان تقریبا" هیچ شباهتی وجود نداره. توی لیستی که منشی براش گزارشهای روزمره رو می نویسه یه اسم آشنا دیدم، پرسیدم: اه، فلانی اومده بود؟ جواب داد که آره، آدم بیخودیه باهاش بحثم شد.

همین!  بدون هیچ توضیح اضافه ای. و مطمئنم اگه اصلا" نمی پرسیدم همین یه کوچولو رو هم نمی گفت. یعنی امکان نداره مشکلات و تنشهای بیرون رو با خودش بیاره توی خونه. امکان نداره از ناراحتی هاش صحبت کنه و می دونم که خوشش نمیاد من هم سوال کنم. حالا من...

تمام ریز مکالماتم رو با بقال و چقال میام با آب و تاب تعریف می کنم و اگه با متصدی بانک دعوا کردم یا کسی اعصابمو به هم ریخته چنان با ذکر جزییات شرح می دم که ذهن طرف رو بکلی درگیر ماجرا می کنم. چه اخلاق بدی، وای...

همین یه مورد نیست که! فراوونه از این موقعیت هایی که حسرت می خورم ایکاش می تونستم مثل تو باشم عزیزم.

راستی توی روزنامه نوشته فلفل سیاه دشمن لک و پیسه، خوشحال شدم آخه فلفل سیاه و قرمز زیادی موقع آشپزی مصرف می کنم. فلفل قرمز هم بر عکس اون چیزی که همه فکر می کنن برای اعصاب خیلی مفیده

هوا هم عالی شده، واقعا بوی عید می ده. یه کم ماش خیس دادم واسه سبزه. ما که عیدو نیستیم ولی 2 تا ظرف میذارم برای مامان خودم و مخمل خان که بهش نگاه کنن دلتنگ ما نشن یه موقع

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط غزل  |