|
|
|
|
|
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:«یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد:«۵۰۰تومان». پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:«یک بستنی ساده چند است؟» در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند٬ پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«۳۵۰ تومان» پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: « لطفا" یک بستنی ساده» پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ٬ ۲ سکه ۵۰ تومانی و ۲ سکه ۲۵ تومانی گذاشته شده بود. برای انعام پیشخدمت! این مطلب رو از این وبلاگ دزدیدم! کلی آخی٬ نازی٬ جانم و ... کردم. راستی که بچه ها خیلی محشرن. فکرای وسیع و قلب های مهربون دارن. شیوه های ابراز احساساتشون منحصر به فرد و دوست داشتنیه. خلاصه اینکه خیلی خیلی گلن.لطفا" هر کی بچه داره خیلی خیلی باهاش مهربون باشه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:20 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
من امروز به این جمله ایمان آوردم که «هر چیز به خوار آید، روزی به کار آید». شاید خنده دار به نظر بیاد اما بارها برام پیش اومده که به چیزی نیاز داشتم ولی یادم اومده که اونو دور ریختم یا به کسی بخشیدم. بیخود نبود که این قدیمیها یه انباری داشتن توش پر از خرت و پرت بود. بالاخره هر کدومش یه روزی بدرد میخورد دیگه! ولی حالا خونه های ما اینقدر کوچیک شده که خودمون هم توش به زور جا میشیم، متاسفانه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:9 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
با همين چشم ، همين دل دلم ديد و چشمم مي گويد آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،هيچ چيز نيست زيرا همه چيز زيباست ،زيباست ،زيباست و هيچ چيز همه چيز نيست و با همين دل ، همين چشم چشمم ديد ، دلم مي گويد آن قد كه زشتي گوناگون است ،هيچ چيز نيست زيرا همه چيز زشت است ، زشت است ، زشت است و هيچ چيز همه چيز نيست زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما با همين چشم ها و دلم هميشه من يك آرزو دارم كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است از همه كوچكتر و با همين دل و چشمم هميشه من يك آرزو دارم كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است از همه بزرگتر شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك و من هميشه يك آرزو دارم با همين دل و چشمهايم هميشه «مهدی اخوان ثالث» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:9 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما برای شما هم پیش اومده که به خاطر مسایل بی اهمیت جروبحث کرده باشین و این مسایل اینقدر بی ارزش و پیش پا افتاده بوده باشن که بعد از یه مدت زمان کم اصلا" یادتون نیاد سر چی از هم دلخور شدین! می خوام بگم این مدل دعواها کمابیش برای همه اتفاق می افته و معمولا" هم خیلی زود منتفی می شن اما در طولانی مدت تاثیر نا خوشایندی روی زندگی و روابط میذاره. یواش یواش حرمتها شکسته می شن، سر جزییات تو روی هم ایستادن و هوار کشیدن و فضایل! دیگه می شه آب خوردن! حساسیت و زودرنجی خانوما عمده ترین دلیل قهر و دعواهای زناشوییه.(طبق آخرین پژوهشهای روانشناسانهء من من نمی خوام بگم مقصر کیه و برای تقصیرش چه مجازاتی باید در نظر گرفته بشه فقط می خوام بگم کمی خوددار باشیم و بیشتر همدیگرو درک کنیم. به هم حق بدیم. گذشت کنیم و اگه لازمه از هم عذر خواهی کنیم. همین. شمارو از نتیجهء تحقیقات بعدیم بی نصیب نمیذارم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:28 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمها می تونن ساده باشن اما ساده لوح نباشن. می تونن برای زندگی دیگران تکلیف تعیین کنن اما زندگی خودشون بی تکلیف باشه. آدمها می تونن معلول باشن اما علت های جامعه رو بررسی کنن. می تونن حادثه بشن اما حادثه ساز نباشن. حسابدار باشن اما حساب زندگی شون رو اشتباه جمع و تفریق کنن. می تونن امروز تصمیم بگیرن اما برای نقض کردن تصمیمشون فردا یه تصمیم دیگه بگیرن. آدمها می تونن با خودشون حرف بزنن اما کسی صداشون رو نشنوه. می تونن گریه کنن اما فقط تو دلشون اشک بریزن. می تونن سخت باشن اما نه به اندازه سنگ. می تونن تو جمع باشن و تنهاترین باشن. می تونن خوددار باشن اما نه خودساخته. آدمها... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:2 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز قبل زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمی دوران دبیرستانم! گفت یادته اون موقع ها چقدر قشنگ می نوشتی؟! هنوز هم که بعد از سالها نامه هاتو می خونم تو رو تحسین می کنم!!!
من؟ نه اصلا" یادم نمیاد. پس چرا حالا مغزم کار نمی کنه؟ قدرت نوشتن و پروروندن مطالب رو که به کلی از دست دادم. حتی قدرت یادگیری و به خاطر سپردن مطالب رو! از پس خوندن 6 تا کتاب ترم اول فوق لیسانس هم بر نمیام! وای دیگه جدا" دارم برای خودم نگران می شم! راستی چرا اینجوری شده؟ از عواقب بالا رفتن سن و سال و مشغله های زندگیه یا از عوارض جانبی پیشرفت تکنولوژی؟ اگه اون موقع ها برای پیدا کردن مطلبی چند تا کتاب رو زیرورو می کردیم یا برای هم نامه می نوشتیم ولی حالا همهء کارامونو با کامپیوتر و اینترنت فیصله می دیم. راستی کدوم یکی بهتره؟ داریم زمان رو در ازای از دست دادن چه چیزی پس انداز می کنیم؟ من شخصا" معتقدم ضمن استفاده از ابزارهای جدید و بهره بردن از فواید و امتیازات اونها نباید از روشهای سنتی بکارگیری مغز! غافل شد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:11 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
در موقعیت های مختلف گاهي ناچار به انتقاد کردن از دیگرانید. باید همه ی تلاش خود را بکنید تا انتقادتان سازنده باشد تا بر فرد مورد نظر تاثیر بگذارد. در اینجا به راهکارهایی اشاره می کنم که به شما کمک خواهد کرد انتقاداتی ارائه دهید که نه آنقدر بی فایده و بیهوده باشد و نه باعث رنجش فرد مقابل شود. درعوض تاثیرگذار بوده و باعث پیشرفت و اصلاح او شود.این موارد را به خاطر داشته باشید.... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:2 توسط غزل
|
|
||