|
|
|
|
|
مخمل خان در حالیکه داره از خشم منفجر میشه اولتیماتوم میده که دیگه به کامپیوتر من دست نزن! به نظرش من به هر چی ویروس و تروجان که ممکنه توی اینترنت وول بخوره می گم بفرما، خوش اومدی. البته همچین بیراه هم نمیگه. چون قبل از این، محیط های کاریمونو توی کامپیوتر جدا کرده بود و ما هر کدوم با پسورد خودمون لاگ_این می شدیم و از این طریق ثابت شد که مقصر منم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:32 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا داره بد با ما تا می کنه، اوقاتمونو حسابی تلخ کرده. شاید اگه توی خونه به اندازهء کافی گرم بود اینقدر کلافه نمی شدیم. پنج شنبه ای با مخمل خان فکرامونو ریختیم روی هم و به این نتیجه رسیدیم که من برم بخاری برقی بخرم!! مگه پیدا می شد؟! توی یکی دو تا مغازه هم که دیدم فروشنده گفت اینا جعبه خالی ان! ای مشنگ! اینارو گذاشتی اینجا که مردمو حرص بدی؟ منم لج کردم گفتم می گردم یه دونه بخاری نفتی گوگوری مگوری پیدا می کنم. چشه مگه؟ اونم گیر نمی اومد! با بدبختی پیدا کردم گفتم خب زنگ میزنم از مخمل خان می پرسم که بخرم یا نه(چون قبلش سر این موضوع بحث کرده بودیم و می دونستم که مخالفه. میگفت هوای خونه رو کثیف میکنه تازه توی این سرما نفت از کجا گیر بیاریم) موبایلم کو؟ نیاوردمش! با فلاکت یه دونه تلفن عمومی لق لقو پیدا کردم . هفتاد تا ورد خوندم که نیفته رو سرم! با این که مطمئن بودم موقع کار جواب تلفنو نمی ده ولی شماره گرفتم. حدسم درست بود جواب نداد. من هم جرات نکردم بخرم. عصر دوباره با هم رفتیم. همون ماجراهای صبح، به اضافهء اینکه ترافیک و شلوغی به حدی بود که نمی شد جای پارک پیدا کرد! قیدشو زدیم دیگه. گفتیم لابد قسمتمون مرگ در اثر انجماده! قرار شد بی خیال بشیم که سرما رو کمتر حس کنیم. وقتی رسیدیم خونه، یکی از دوستامون که تازه ماشینشو عوض کرده زنگ زده که شب بریم بیرون، شام مهمون من به مناسبت ماشین جدید راستی پنج شنبه به جای بخاری یه کتاب کلیله و دمنه خریدم!! خیلی ماهه. تا رسیدم خونه از ذوق خوندنش بال بال زدم. مخمل خان می گه : تو همیشه اینقدر مربوط خرید می کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:57 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
من اینروزا دچار وبزدگی مفرط شدم. البته این حالت گاه و بیگاه برام پیش میاد که حتی 5 دقیقه جلوی کامپیوتر نشستن و توی اینترنت چرخیدن هم به من حال تهوع می ده! عوضش یه سری کارای مفید انجام دادم .از جمله تغییر دادن دکوراسیون خونه به کمک مخمل خان و درست کردن 2 مدل ترشی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:13 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار سال از شب مردمانی که سپیده را ندیدند می گذرد. چهار سال از وحشت و ضجه ای که زیر خروارها خاک خاموش شد می گذرد. چهار سال از امیدواری برای یافتن عزیزانی که روحشان به ابدیت پیوسته بود می گذرد. چهار سال از صبحدمی که جنازه ها بی غسل و کفن مدفون شد... اندكی صبر، سحر نزدیك است. همه با هم از یاد بمی هایی که چهار سال قبل معصومانه پر کشیدند یاد آوریم و برای شادی روحشان فاتحه ای بخوانیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:8 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یلدا رفتیم خونهء مامان بابای مخمل خان.تقریبا" همه فامیل اونجا جمع شده بودن.میوه و شیرینی و آجیل و هندوانه خوردیم تا مرز منفجر شدن! بعد نوبت رسید به فال حافظ، قبلا" یکی از بزرگترها می خوند،امسال گفتن بدیم به یکی از این جوونترها. خلاصه بعد از کلی بحث که کی بخونه قرعه به نام من افتاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:49 توسط غزل
|
|
||