|
|
|
|
|
بدم میاد از این آدمای مزخرف و بی اراده ای که هر کار بکنی می کنن. هر چی بخری روز بعد تو خونه شون لنگشو می بینی. شاید عجیب باشه ولی من اینجور مواقع به حدی خشمگین می شم که از دماغم بخار در میاد! خودم اهل چشم و همچشمی نیستم و بیزارم اگه کسی بخواد با من اینکارو بکنه! بیزارم از مهمونی که هنوز وارد نشده بجای اینکه تو چشم من نیگا کنه که دارم باهاش حال و احوالپرسی می کنم، اول حواسش به اینه که چی جدیده و چه فرقی کرده! آدمیزاد اینقدر چیپ نوبره به خدا. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:41 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش دنبال خواص رازیانه بودم تا بالاخره توی این سایت پیداش کردم. میذارمش اینجا شاید به درد شما هم بخوره. نام : رازيانه FENNEL خواص: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:12 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمت هنوز وا نشده پیر می شوی چون آفتاب عصر سرازیر می شوی بی آنکه خستگی بتکانی در آینه چون سایه ای شکسته زمین گیر می شوی از جنس شبنمی که به محض طلوع مرگ در عرض چند ثانیه تبخیر می شوی فورا" به رنگ ضایعه در چند عکس تلخ در ازدحام واقعه تکثیر می شوی بعد از غروب، بر در و دیوار شهر خویش چندی اسیر دست تصاویر می شوی تا کم کمک به دست فراموشی ات دهند در خاطرات گمشده زنجیر می شوی حالا که رفته ای به افق های دور دست کم کم به رنگ متن اساطیر می شوی ای دفتر مناقشه، ای خواب نا گزیر حال از کدام زاویه تعبیر می شوی ای متن گنگ قابل تاویل، بعد از این طبق کدام ذائقه تفسیر می شوی دکتر کاووس حسنلی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:48 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
در کنار تو زمان به سرعت برق و باد می گذره. امروز پنجمین سالگرد یه روز خیلی خیلی نازنینه.خوشبختم از اینکه پنج سال قبل با تو آشنا شدم. عزیزم هفتم مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط غزل
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح یه اتفاق خیلی ویژه و غیر منتظره افتاد! دوست اول دبستانم به من تلفن کرد! من هنوز هم در شوک به سر می برم. اینقدر خوشحال و ذوق زده شده بودم که زبونم بند اومده بود. بعد از بیست سال اصلا" نمی تونم تصور کنم چه شکلی شده ولی صداش خیلی ناز بود درست مثل اون موقع ها مهربون و پر شور بود. منو بیست سال کشوند عقب! بیست سال کوچیک شدم، تنها دوست دوران دبستانم بود. هنوز هم اون اخلاق بدمو دارم که خیلی مشکل با کسی دوست می شم. هنوز هم مثل اون موقع ها دوستام کم تعداد و معدودن. ولی همشون با محبتن. همشونو خیلی دوست دارم و خلاصه که نمی دونم باید چی بگم. از صبح تا حالا هنوز از میزان خوشحالیم کم نشده ولی فرصت نکردم بیام بنویسم. این همسایهء بالایی ما از پریروز روضه گذاشته. بمناسبت عزاداری واسه امام حسین.دو روز قبل اومد منو دعوت کرد!!! چی بگم؟ گفتم باشه میام(الکی) دیروز و پریروز نرفتم. امروز خواهر شوهرش که اونا هم توی این ساختمان زندگی می کنن دوباره اومد و دعوتم کرد. گفت چرا نیومدی! ما منتظرت بودیم. امروز روز آخر هستش ،حتما" بیا. منو می گی از خجالت آب شدم رفتم تو زمین. همسایه ای گفتن، حق الناسی گفتن یه آش شله قلمکار محشر هم آخر مراسم دادن. من نگه داشتم مخمل خان بیاد با هم بخوریم. اگر چه که می دونم زیاد میونهء خوبی با آش و غذاهای آبکی نداره. ولی نذریه دیگه. خوردن داره. نذرشون قبول. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:40 توسط غزل
|
|
||