|
|
|
|
|
چطوره که دو تا آدم با یه سن و سال دو جور فکر می کنن و عکس العملهای متفاوتی دارن؟ ساده است خودم جوابشو می دونم که هزار و یک عامل از وراثت و خانواده گرفته تا محیط و اجتماع می تونه تاثیر بذاره اما من از دست خودم شاکی ام که گاهی نمی تونم اونجوری باشم که باید! خب اینم می دونم که بایدی وجود نداره و در برخورد با موقعیت ها و آدمها هیچ قانونی نوشته نشده اما من میخوام اونی باشم که کمتر ضرر می کنه ، اونی که کمتر ازش سوء استفاده می شه، اونی که موفق تره و سنجیده تر عمل میکنه، اونی که... چیکار کنم که خیلییییییییییییییییییییییییییی ساده ام؟ و هیچ وقت فکر نمی کنم می تونه پشت پرده ای هم وجود داشته باشه. چیکار کنم که فکر می کنم همه مثل من ساده ان و نیازی نیست در مقابلشون موذیانه رفتار کنم؟ چیکار کنم که اصلا نمی دونم موذی بودن چه جوریه و اگه یه زمانی تصمیم بگیرم موذی باشم خنده دار می شم؟من چیکار کنم که فکر می کنم همه چیز یه رو داره؟ چیکار کنم که درک پیچیدگیها برام کار پر زحمتیه؟ من چیکار کنم که کودک درونم به جای من تصمیم نگیره؟ چه جوری به دیدم وسعت بدم؟ چه جوری با پیرامون کنار بیام که آسیب نبینم؟ دلم می خواد یه زمانی بتونم از پس همه چی بر بیام. خیلی دارم سعی می کنم بجای کنار گذاشتن آدما زمانی که فکر می کنم اونجوری نیستن که من می خوام، اونا رو با "همین" شرایط بپذیرم و به اونها جایگاه بدم و بتونم خردمندانه روابطمو حفظ کنم و باهاشون کنار بیام، سخته که خودمو تغییر بدم ولی دارم سعی می کنم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:41 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
وبگذر شمارنده آمار منو برداشته!!!! هر چی سعی می کنم نمی تونم دوباره به وبلاگم اضافه اش کنم. کسی سر در میاره چی شده؟! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:31 توسط غزل
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که داشتم کانالای تلویزیون رو بالا پایین می کردم چشمم افتاد به یه مسابقه که شرکت کننده هاش 10-12 ساله بودن. آی حسودی کردم به اینا... گروهی و با انگیزه برای برنده شدن تلاش می کردن آخرش هم که به هر کدوم یه جایزه کم ارزش دادن تو پوستشون نمی گنجیدن. کاش می دونستیم بچگیمون شیرین ترین دوران زندگیمونه. شاید بیشتر قدرشو می دونستیم و کمتر آرزو می کردیم که زودتر بزرگ شیم. چه روزهایی رو دارن تجربه میکنن اینا،خوش به حالشون ... بی مسوولیت، فارغ از دغدغه ها و مشکلات روزمره زندگی. توی لحظه غرق می شن و بشدت از حال لذت می برن به هیچی می خندن و به هر چی راضی ان، با چیزهای کوچیک سرگرم می شن و بدون فکر کردن به منافعشون به دوستاشون عشق می ورزن کاش تابستون ما هم مزهء تابستون اینا رو داشت. کاش برای ما هم تابستون فصل تنبلی و خوابیدن تا لنگ ظهر و دوچرخه سواری توی کوچه و آب تنی توی دریا و یه عصرونهء مفصل و تماشای تلویزیون و... بود!! افسوس که همه روزامون کمابیش شبیه همه. زنده ایم و نفس می کشیم که فردا یه روز تکراری دیگه رو شروع کنیم و دنبال پول بدویم. نمی فهمیم بهار کی اومد و کی تابستون شد! کاش یه کم بیشتر به خودمون و زندگیمون فکر کنیم، روزها بد جوری در گذرن و ما بد جوری به گذر تکراری و بی سر و صدای اونا عادت کردیم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:32 توسط غزل
|
|
||