تبليغاتX
سروتونین - یاد باد آن روزگاران...
صاف و ساده

امروز که داشتم کانالای تلویزیون رو بالا پایین می کردم چشمم افتاد به یه مسابقه که شرکت کننده هاش 10-12 ساله بودن. آی حسودی کردم به اینا...  گروهی و با انگیزه برای برنده شدن تلاش می کردن آخرش هم که به هر کدوم یه جایزه کم ارزش دادن تو پوستشون نمی گنجیدن.

 کاش می دونستیم بچگیمون شیرین ترین دوران زندگیمونه. شاید بیشتر قدرشو می دونستیم و کمتر آرزو می کردیم که زودتر بزرگ شیم. چه روزهایی رو دارن تجربه میکنن اینا،خوش به حالشون ... بی مسوولیت، فارغ از دغدغه ها و مشکلات روزمره زندگی. توی لحظه غرق می شن و بشدت از حال لذت می برن به هیچی می خندن و به هر چی راضی ان، با چیزهای کوچیک سرگرم می شن و بدون فکر کردن به منافعشون به دوستاشون عشق می ورزن

کاش تابستون ما هم مزهء تابستون اینا رو داشت. کاش برای ما هم تابستون فصل تنبلی و خوابیدن تا لنگ ظهر و دوچرخه سواری توی کوچه و آب تنی توی دریا و یه عصرونهء مفصل و تماشای تلویزیون و... بود!! افسوس که همه روزامون کمابیش شبیه همه.

زنده ایم و نفس می کشیم که فردا یه روز تکراری دیگه رو شروع کنیم و دنبال پول بدویم. نمی فهمیم بهار کی اومد و کی تابستون شد!

 کاش یه کم بیشتر به خودمون و زندگیمون فکر کنیم، روزها بد جوری در گذرن و ما بد جوری به گذر تکراری و بی سر و صدای اونا عادت کردیم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:32  توسط غزل  |